|
|
هر گاه خداوند تورا به لبه پرتگاهی برد به او اعتماد کن زیرا: یا تو را از پشت میگیرد یا پرواز کردن را به تو خواهد آموخت {شریعتی } |
+ نوشته شده در پنجشنبه 12 دی1387ساعت 7:35 بعد از ظهر  توسط فايزه سارا
|
اگر میخواهی بدانی که خدا چه ارزشی و اعتباری برایت قائل است، پس ببین تو چه ارزشی
برای او قائلی . حضرت محمد (ص)
+ نوشته شده در پنجشنبه 29 فروردین1387ساعت 11:29 قبل از ظهر  توسط فايزه سارا
|
روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت .
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت " . می اید ، من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام كه دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست .
فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :
" با من بگو از انچه سنگینی سینه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكی داشتم ، ارامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی كسی ام . تو همان را هم از من گرفتی . این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم كجای دنیا را گرفته بود ؟ و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
خدا گفت " ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. انگاه تو از كمین مار پر گشودی . گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود.
خدا گفت " و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی.
اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد.
+ نوشته شده در چهارشنبه 23 خرداد1386ساعت 1:13 بعد از ظهر  توسط فايزه سارا
|